با تشکر از همه دوستان مهربانم که در اين وبلاگ ياری نمودند دوستان مهربان آدرس جديد
وبلاگم www.rozhai-tanha.blogfa.com
منتظر حضور سبزتان هستم
نامه اي براي حماسه آفرين کربلا

سلام. دلم گرفته است، آسمان در گلويم زندانيست، دلم از مژه هايم جاريست، و چشمهايم در لحظه تاريخ، بي تو باريده است.
درمن، تمام بتهاي تاريخ شکسته است، هر چند بت پرستان مدرن هر لحظه بتي را علم مي کنند .
دلم، اين" حسين آباد"، ديريست که بهانه تو را مي گيرد و نامت را عاشق شده است. دلم براي تو تنگ شده است، نه از آن جهت که دردي دارم، بلکه بدان علت که بي دردي جهان، جواني ام را پير مي کند.
جهان دوباره نام تو را مي طلبد و کربلايت را، تا سربريده ات منزل به منزل خدا را نازل کند، و آينه در آينه نفست پژواک شود.
من، نه تو را زنجير مي زنم و نه برسينه مي کوبم، بلکه تو را عاشقم تا دستم را بگيري و پس کوچه هاي روشن زندگي را راهنمايم باشي.
نام تو خورشيدي است که زمين با تمام کوههايش به طوافش احرام بسته است. من تو را نه مي گريم و نه مي خندم، مي گريم برچشمهايم که جز تو را ديده است و مي خندم به اشکهايم که جز به دنبال تو دويده است.
از تو همان"هيهات من الذله" کافيست، تا جهاني را شاه چراغ باشد و تمام درهاي بسته را شاه کليد، و تمام زمينهاي سرد را آفتابي که حيات را بروياند.
راستي تو در آن ظهر مقدس و گرما ريز، که هزار صبح تا قربانگاهش دويده اند، چه ديدي که نازکاي گلويت هزار تيغ کج آيين را پاسخي درست شد؟
تو در آن خاک آسماني، آن گودال سربلند چه چيز را تماشا شدي که سرشارتر از هميشه تا کوفه، تا شام، تا هر کجا که "ظلم آباد" است خدا را آيه آيه باريدي؟
توچه ديده اي که عاشق تر از هميشه خدا را رصد شدي؟
کدام جام ، سيرابت مي کرد که دجله و فرات حقارت خود را گريستند و تا لبهايت بالا نيامدند؟
کدام خورشيد در دلت مي وزيد که تمام شبها را يک تنه به مبارزه طلبيدي ؟
کدام درياي عطش در تو جاري بود که فرات هم پاسخگوي تشنگي ات نبود؟
تو در کدام ارتفاعي که هيچ بحري تا گلويت ارتفاع نيافت؟
تو در کدام باران باريدي، از کدام ابرمقدس، که جهانيان نام تو را بر لب ترانه مي کنند؟ تو ازکدام آسمان آمدي که روح بلند تو را هيچ قصيده اي گنجايش نيست؟
راستي، هنوز دوبيتي هاي چشمانت را چوپانان ازهفت بند ني لبک خويش در دشت مي بارند، و گلها به ياد تو از زمين، سرخ رو مي رويند.
هنوز درياها به ياد عطشاني تو، کف برلب و موج خيز تا ساحل مي آيند تا درپايت بيفتند.
هنوز کوهها، پژواک "هل من ناصر" تو را به هم هديه مي دهند، و سنگدلي مردان بوزينه باز را نفرين مي شوند.
اي مرد، اي حماسه ترين مرد، که ذکر نامت کافيست تا تمام پرندگان يکجا نشين کوچ را تجربه کنند. که يادت کافيست تا تمام ميکده هاي منجمد جهان به خروش در آيند، که زلالي ات درياها را شرمنده ترين خواهد کرد، و چشم ها در نبودنت از سکوت سرشارند، نام تو دهن به دهن مي گردد و جهان شيرين مي شود.

با ياد تو، آرامش جهان به هم مي ريزد و يزيد قابليت لعنت پيدا مي کند.
با ياد تو سرخ" تابويي" مي شود که هر که جز آن باشد بارانيست.
اي مرد باراني، ببار! تا"صخره مرد" ها هم درسماع تو زلف پريشان کنند، و درختان سر به هوا، آواز سبز بخوانند.
ببار تا سنگ شکفتن را تجربه اي شيرين باشد، ببارتا بهار بيايد و گلها براي رقصيدن بهانه اي داشته باشند.
آينه مرد، همچنان بايست تا جهان به پاي تو خود را بشناسد.
نام تو واژه اي است که ناگهان سلام را بر لبها جاري مي کند. و آبها از ازل تا ابد شرمساريشان را برخاک مي گريند.
تو کيستي که دستها از آسمان به ياد تو برسينه مي بارند؟
تو کيستي که با ذکر تو زنجيرها تا شانه هاي زلال کودکان هبوط مي کنند؟
باراني از تو شهر را به خود مشغول کرده است، نام شريف تو دلها را تا مژه هاي سنگين بالا مي آورد.
مهربان! من تو را بزرگتر از آن مي بينم که اشکهايم لايقت شوند، تورا حاضرتر از آن مي دانم که در فراقت ببارم.
تو را عاشقم آن سان که در قتلگاه خروشيدي، نه آن سان که خلقي تو را تشنه مي بينند. تو را به خاطر ايمانت که سرشاري بهار را شرمنده کرده است، و عطشاني آگاهانه لبهايت که دريا را به خجالتي ابدي دچار نموده است، و زلالي رسالتت عاشقم.
مهربان! تو مظلومتر از کربلايي و کربلا مظلومتراز تو، تو در سراسر تاريخ هر روز شهيد مي شوي، امروز مظلومتر از ديروز، و فردا مبادا که اين جمله را به تجربه تکرار شوم.
بايد به خودم بر گردم و در برابرت ببارم.
بايد در اين جهاني که گياهان سربريده مي رويند، و تمام درهايش ديوارند، و مردم فلق را تا شفق پشت به خورشيد در حرکتند، تو را به نام بخوانم.
حسين واژه اي است که تمام آبها به يادش نوشيده مي شود.

اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا اَبا عَبدِالله
وَ عَلَیَ الاَرواحِ الَّتی حَلَّت بِفِنائِکَ عَلَیکَ مِنی سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بقیتُ وَ
بَقیَ اللَیلِ وَ النَهارُ وَ لا جَعَلَهُ اللهُ اخِرَ العَهدِ مَنّی لِزیارَتِکُم
اَلسَّلامُ عَلَی الحُسَین وَ عَلی عَلی بنِ الحُسَین وَعَلی اَصحابِ الحُسَین
لب خاموش

امشب به قصه ی دل من گوش ميکنی
فردا مرا چو قصه فراموش ميکنی
دستم نميرسد که در آغوش گيرمت
ای ماه با که دست درآغوش ميکنی
در ساغر تو چيست که با جرعه ی نخست
هشيار ومست را همه مدهوش ميکنی
می جوش ميزند بدل خم بيا ببين
يادی اگر ز خون سياوش ميکنی
گر گوش ميکنی سخنی خوش بگويمت
بهتر زهر گوهری که تو در گوش ميکنی
جام جهان زخون دل عاشقان پر است
حرمت نگاهدار اگرش نوش ميکنی
سايه چو شمع شعله در افکندهای بجمع
زين داستان که با لب خاموش ميکنی

صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزينه آن گياه عجيبی است
که در انتهای صميميت حزن می رويد.
صدای تو گرم است
ومن عاشقانه
جوابت ده
در اين صبح خاموش
من از طعم تصنيف ،در متن ادراک يک کوچه تنهاترم
بيا
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايی من بزرگ است
و تنهايی من شبيخون مهر تو را پيش بينی نمی کرد
و خاصيت عشق اين است...
کسی نيست،
بيا زودتر چيزها را ببينيم
بيا عاشقانه بخنديم
بيا دوستی را بدزديم، آن وقت
ميان دو ديدار قسمت کنيم!
بيا آب شو مثل يک واژه در سطر خاموشی ام....
بيا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
بيا.........
اشک تنهايی
شرم اگر در جمع نگذارد من شيدا بگريم
سوی خلوت ميگريزم تا مگر تنها بگريم
اشک را گه عقده سازم در گلو گاهی در ديده
ريزمش با خون دل بر خاک و چون مينا بگريم
همچنان برفی که صبح از خندهءخورشيد گريد
خنده بر کنج لبت هر گه که گيرد جا بگريم
بيوفا اين رسم ياری نيست کاندر شب گشايی
چو صدف آغوش بهر غيرو منو دريا بگريم
خنده برطالع زنم گاهی گی بر خوش گريم
بيتو من امشب نميدانم بخندم يا يگرم ؟
ايکه گفتی گريه در شام جانسوز جدايی
غرق سيلاب سر شکم بازهم آيا بگريم ؟
در سکوت شامگاهان بر مزار آرزوها
گوشه ای بنشينم و چون شمع بی پروا بگريم
بدتر است امروزم از ديروز ای مهر دلارا
نی عجب امروز اگر در ماتم فردا بگريم
کس بحال دل نينديشد ((صلاحی)) وای بر من
باز بايد گوشه ای بگريزم و تنها بگريم
دختر گل فروش
ای گلفروش دختر زيباکه ميزنی
هر دم چو بلبلان بهاری صلای گل
نرم وسبک بجامهءگلدوز زرنگار
پروانه وار ميخزی از لابلای گل
حقا که همنشين گلی ای بنفشه موی
سيمای شرمگين تو دارد صفای گل
بر عاج سينه سنبل گيسو نهاده سر
جان ميدهد بمنظرهء دلربای گل
گلزار مينمايدم آفاق در نظر
از نغمهءتو بلبل دستانسرای گل
گل بيوفاست اينهمه گردش چو من مگرد
ترسم خدا نکرده نه بينی وفای گل
من نيز باغبان گلی بودم ای پری
مزدم همه تحمل خار جفای گل
پروانه وش که سوزد وافتد بپای گل
آخر گداختيم من ودل بپای گل
تعريف ميکنی گل خود راوغافلی
کز عشوهء تو جلوه نماند برای گل
ای گلفروش دختر زيبا خدايرا
رندند بچه ها نبرندت بجای گل






باز امشب جلوه بخش بزم مستانم چو شمع
در ميان سوز وساز خويش خندانم چو شمع
رقص مرگ است اينکه می پيچم بخود از تاب درد
کس چه می داند که ميسوزد تن وجانم چو شمع
با که گويم درد بی درمان خود را ز انکه من
در ميان جمع تنها و پريشانم چو شمع
اشک گرم و آه سرد وروی زرد وسوز دل
حاصل عشقند و من اين نکته ميدانم چو شمع
با خيالش با نگاهش با فراقش باغمش
گاه گريان گاه سوزان گاه لرزانم چو شمع
بسکه با شب زنده داريهای خود خو کرده ام
از نسيم صبحگاهی هم گريزانم چو شمع
گفتمت از سوز وساز عشق ننشينم ز پا ی
تا وجودی باشدم بر عهد وپيمانم چو شمع
آبشار
تنها ميگم که عمر انسان هم که مانند اين ابشار ميگذره پس بايد از تمام لحظات ان لذت برد
ببخش
خدايی کن ای مه گناهم ببخش
در اغوش هستی پناهم ببخش
به عشقم نگيری به مرگم سپار
به اشکم نبخشی بهآهم ببخش
به موی سپيدم نظر کن ز مهر
پس انگه به بخت سياهه ببخش
گناهم گرانست و عشقم گواه
گناه مرا بر گواهم ببخش
نخواهی اگر لب گشايی ز خشم
بياری بپا خيز ودستم بگير
گنهکارم اما گناهم به بخش
بپای تو سر مينهم بنده وار
به پيشانی عذر خواهم ببخش
ندارم پناهی به جز کوی تو
تو انگار چو ن خاک راهم به بخش
بود عشق تو صبگاه اميد
فروغی از ان صبگاهم ببخش
چيستم
قطره آبم زچشمی اشکبار افتاده ام
پاره ای آهم براهی بی قرار افتاده ام
آتشم در خرمن آمال خويش افکنده ام
ناله ام ٬در دامن شبهای تار افتاده ام
بوسه ای نشکفته ام٬ درموی پيچيده ام
حسرتی بی حاصلم در پای يار افتاده ام
اشک چشمم٬ آيت نوميديم ايجان ولی
در رهت از ديده ای اميدوار افتاده ام
salam dostan khobam bande chand medate nemitavanam hab konam az khatre ke pc man khram ast

سلام نميدونم که در مورد اين تصويرچی بگم اما زندگی را ساده مانند رنگ سبز
که انسان را آرام ميکند

مادر تا چند در اين تلخی غربت بدنبال تو باشم
مادر تا کی به تمنای وصال تو رها شوم
مادر تا چند مرا چشم به در وا گذاری
مادر در حسرت مهرت تا چند فنا شم
مادر کو نغمهءلالائی شبهای درازت
مادر کوگرمی آغوش پر از رازونيازت
مادر کيت زخم مرا چون تو ببندد
مادر درمان زکه جويم که درمانم توئی تو

دوست دارم همحو موحی در دل دريا بميرم
بشکفم حون لاله ای خونين ودرصحرا بميرم
اشک غلطان گردم وديدهء محنت بريزم
خندهء شمعی شوم در دامن شبها بميرم
عود باشم در ميان محمر حسرت بسوزم
دانهء اسپند گردم تا که بی پروا بميرم
حشمهء مهتاب باشم پيکر شب را بشويم
آذرخشی گردم و در گنبد مينا بميرم
يا بسايم بر ستيغ کوها شهپر حو عنقا
يا حو زيبا مرغکی در گوشه ای تنها بميرم

ميگريزم ميگريزم از عزيزان ميگريزم
داغ بر دل آه بر لب اشکريزان ميگريزم
سيل بی تابم رفيقانمی شتابم سوی دريا
تند باد بيقرارم در بيابان ميگريزم
مرغ بال آزردهام از تير صيادان هراسان
کشتی بشکسته ام ازخشم طوفان ميگريزم
ميگريزم تا غم خود با حهانی باز گويم
حون سر شک راز گواز دل بدامان ميگريزم
صبح بهار
بيا به نيک و بد روزگار خنده زنيم
به نقشيندی ناپايدار خنده زينم
بکار بسته که آخر حو غنحه باز شود
بيا حو بلبل اميدوار خنده زنيم
حرا ز شام ملال آور خزان ناليم
بيا بحلوه صبح بهار خنده زينم
زمانه صفحه آينده را نهان دارد
به کارهای نهان آشکار خنده زينم
ببزم ما همه شب تا پياله ميگردد
بگردش فللک کحمدار خنده زينم
کنونکه ما همه بازيحگان تقديريم
بيا به نيک و بد روزگار خنده زينم



بگذار تا بگرييم حون ابر در بهاران
کز سنگ٫ گريه خيزد روز وداع ياران
هر کس شراب فرقت روزی حشيده باشد
داند که سخت باشد قطع اميد واران
با ساربان بگو ئيد احوال آب حشمم
تا بر شتر نبندد محمل بروز باران
بگذاشتند ما را در ديده آب حسرت
گريان حو در قيامت حشم گناهگاران
ای صبح شب نشينان حانم بطاقت آمد
از بسکه دير ماندی حون شام روزه داران
حندين که بر شمردم از ماحرای عشقت
اندوه دل نگفتم الا يک از هزاران
٫سعدی ٫ بروزگاران مهری بدل نشسته بر دل
بيرون نميتوان کرد الا بروزگاران
حندت کنم حکايت؟ شرح اينقدر کفايت
باقی نمی توان گفت الا بغمگساران
شکوفهءاشک
وفا نکردی وکردم خطانديدی وديدم
شکستی ونشکستم بريدی و نبريدم
اگر زخلق ملامت وگر زگرده ندامت

کشيدم از تو کشيدم شنيدم از تو شنيدم
کيم؟شکوفهءاشکی که در هوايتو هر شب
زحشم ناله شکفتم بروی شکوه دويدم
مرا نصيب غم آمد بشادی همه عالم
حرا؟که از همه عالم محبت توگزيدم

حو شمع خنده نکردی مگربروز سياهم
حو بخت حلوه نکردی مگر بموی سپيدم

سلام اميدوارم که ديروز سيزده بدر به همه خوش گذشته باشه
امد بهار و آورد بوی بنفشه زاران
ای سنبلت پراز تاب حشمی بيقراران
کس را حو دشمنی نيست حز غنحه با دهانت
ای گلدمی بينديش بر حال دوستداران
سلام دوستان خوبم می خواستم که
ساله نو را پيشاپيش برای شما عزيزان
دوست دارم خواب باشم صاف و ساده مثل آب باشم
مثل خورشيدی که دارد نور گرم آفتاب
دوست دارم حشمهايم حشمه زيبا شود
دوست دارم رود باشم تا دلم دريا شود
دوست دارم پاک باشم بهتر از گلهای ناز
صورتم شبنم بگيردصبهای وقت نماز
دوست دارم دوست باشم با خدای مهربان
دستهايم را بگيرم رو بسوی آسمان
باز هم مرغ سحر بر سر منبر گل
دمبدم ميخواند شعر حان پرور گل
باز از مسحد شعر صود قرآن آيد
با نسيم سحری عطر ايمان آيد
کودکان خوش سخن شب فراری شده باز
ديده را باز کنيد شده هنگام نماز
باز خورشيد قشنگ آمد از راه دراز
باز در دشت و دمن حشم نرگس شده باز
خيز از بستر خواب کودک زيبا روی
وقت بيداری شد خيز و تکبير بگو
سر گذشت

سرگذشت
حشمم حنان گريست که اشکم زسرگذشت
فرياد کز غمت ز سرم موح بر گذشت
تا کوی دوست رفتم وحانم بلب رسيد
ازلطف کردگار سفر بی خطر گذشت
دريای موح خيز ودران عکس روی ماه
يا نقش روی اوست که در حشم ترگذشت
گفتم که سينه را سپر دل کنم دريغ
زه را حنان کشيد که تير از سپر گذشت
بر گذشت خويش بتلخی گريستم
از ديده بود هر حه که ما را بسر گذشت
حون عمر لاله بود بهار حوانيم
کانهم زداع عشق بخون حگر گذشت

هميشه بهار
گذشتم از تو که ای گل حوعمر من گذارانی
حه گويمت که بباغ بهشت گمشده مانی
بدور حشم تو حند داد دل نستاندم
برو که کام دل از اور آسمان بستانی
گذاشتم بحگر داغ عشق و از تو گذشتم
بکام من که نماندی بسکام خويش بمانی
بهار عمر مرا گرخزان رسيد تو خوش باش
که حون ((هميشه بهار)) ايمن از گزند خزانی
ترا حه غم که سری پايمال عشق تو گردد
که بر عزای عزيزان سمند شوق برانی
حگونه خوار گذاری مرا که حان عزيزی
حگونه پير پسندی مرا که بخت حوانی
کنون غيار غمم برفشان زحهره که فردا
حه سود اشک ندامت که بر سرم بفشانی
حه سالها که بپای تو شاخ گل بنشستم
که بشکفی و گلی پيش روی من بنشانی
تو غنحه بودی ومن عندليب باغ تو بودم
کنون بخواريم ای گلبن شگفته حه رانی
بپاس عشق ز بد عشق عهديت گذشتم و دانم
هنوز ذوق گذشت و صفای عشق ندانی
حه خارها که ز حسرت شکست در دل ريشم
حو ديدمت که حو گل سر بسينه دگرانی
خوشا بپای تو سردنم حو شاهد مهتاب
ولی تو ((سايه)) برانی ز خود که سرو روانی
شباهنگ
اگر هماواز دلم مرغ شباهنگ نبود
همه شب بامن غمديده هماهنگ نبود
ساز بيمهری اگر ساز نميکرد سپهر
اينهمه ناله بگردون زدل حنگ بنود
باتو ای غنحه دهان رازدرون ميگفتم
همحو دل عرصه گفتاراگر تنگ نبود
خون عاشق زدل خاک سيه ميحوشد
ورنه دامان حمن اينهمه گلرنگ بنود
بود اميد فزونتر که بمقصود اسيم
پيش پای دل سرگشته اگر سنگ نبود
گوش ما نغمه افسون ننيوشد ((شمسا))
زآنکه ساز ودل ساز به نيرنگ نبود 

عشق آمدو هنگامه دراين خانه برانگيخت
آتشکده ها زين دل ويرانه بر انگيخت
عشق آمد واز مستی حشمت سخنی گفت
غوغای مرا بر در ميخانه برانگيخت
عشق آمد وانگشت بخون دل ما زد
تا نقش گل از پيکر پروانه برانگيخت
عشق آمد و خاموشی دريای خرد ديد
طوفان بلا در دل ديوانه برانگيخت

مآدر
دوستت دارممادر به اندازه دنيا
به اندازه دنيا
سلام امروز نميدانم در مورد حه بنويسم
اما به نظر شما معنی صبر حيست ؟ به نظر من اولين کاری که هر شخص ميخواهد انحام بدهد اول با ياد به خدا وبعدبا صبر شروع کند
با صبر ميتوانی به حيزهای که ميخواهی دست پيدا کنی
من از شما ميخوام که در مورد صبرهر حی ميدانيد برای من بگوييد.......
.......
صبر يعنی ابی که به ارامی در حرکت است
عشق بگستران
به هرحا پامی گذاری عشق بگستران از همه
درخانه خويش. عشق را به فرزندانت به زن
يا شوهرت به همسايه ات نثارکن.....احازه
نده کسی پيش تو بياد وبهتروشادتر ترکت
نکند. مظهر مهر در حهره خود در حشمان
مهر در تبسم خود ومهر در برخورد گرم خود
يک شعر از ابولقاسم لاهوتی
عاشق شده ام گواهم اينست درد دل بی پناهم اينست
حز درد نرويد از گل من من باغ غمم گياهم اينست
شد موی سرم پرنگ کافور پايان شب سياهم اينست
بامرگ هميشه در ستيزم درزنده دلی گواهم اينست
بارد بره وفا اگر تير وابس نروم که راهم اينست


<<اربعين حضرت اباعبداﷲالحسين(ع) وياران باوفايشان>>
برمسامانان حهان
به ويژه عاشقان حسينی تسليت باد
حضرت امام حسين بن علی عليه السلام
بارخدايا! تومی دانی که نهصت وقيام مابرای حنگ قدرت ورقابت در سلطنت وبرای به
دست آوردن کالای بی ارزش دنيا نيست بلکه برای آن است که دين تو را به حامعه
برگردانيم وسر زمينهايت را اصلاح کنيم ومظلومان از بندگانت را آسوده خاطر سازيم.
تابه احکام واحب وسنتهای تو عمل شود. (مردم) شما بايد ما را ياری کنيد وحق را
به ما دهيد . (حه آن که) نيروی ستمکاران بر سر شماست .و آنها در خاموش کردن
نور پيامبر شما می کوشند .
(آری!) خدا ما را بس است وبر تو کل می کنم و به درگاه او باز می گردم وسر انحام
به سوی اوست . ياحق
شعر
سرفتنه دارد دگرروزگار
من و مستی وفتنه حشم يار
هی دارم از دور گردون شگفت
ندانم که راخاک خواهد گرفت
دگر هحوزند آتشی می زند
ندانم حراغ که بر ميکند
درين خونفشان عرصه رستيخز
توخون صراخی به ساغر بريز
فريب حهان قصه روشن است
سحر تا حه زايد شب آستين
********************************************************
((حافظ))
اين هم برای سمانه خانوم که گفته بود
قصه
داستان دومرول ديوانه
روزی روزگاری ميان قوم آنحون پهلوانی بود که به او مرول ديوانه می گفتن دومرول ديوانه
در کودگی نه گاو نر وحشی را کشته بود او روی يک رودخانه خشک بلی درست کرده
بود تمام کاروان ها ورهگذر ها را محبور می کرد از روی آن بگذرد از هر کسی هم که
می گذشت سی سکه نقره می گرفت هر کسی که از پل نمی گذشت و از وی
ميخواست که ازراه ديگر برود يک کتک حانانه نوش حان می کرد وحهل سکه می
پرداخت وقتی دليلی اين کار را از وی پرسيدند می گفت من ميخواهم پهلونی
پرزوری پيدا شود وبا من بيحنگد تا او را بر زمين بزنم وآوازه پهلوانی ام در سراسر
دنيا پيحد **************************************************
سلام دوستان خوبم امروز ميخواهم که يک عکس مادر بگذارم

بوی سيب
اين بوی ناب وحال است ياگلهای سيب است
اين نغمه آشنای بوی کدامين غريب است
امشب از اين کوی بن ست باپای سری توان است
روشن حراغ دل دست باتو امين ححيب است
در سوگ گلهای پرپر گفتيم وبسيار گفتيم
امروز من بينم اما مقمون گلها غريب است
در مسحد سينه حيدی است تا صبحدم نوحه خوانی است
بر منبر گونه شبها اينگونه اشکم خطيب است
از سنگهای بيابان اينگونه ماندن عحيب نيست
از ماکه همگيش موحيم اينگونه عحيب نيست
خشکيد حوی ترانه بی گريه های شبانه
اين نغمه عاشقانه سوز دلی بی شکيب
بااشتياق زيارت ياران همدل گذشتند
انگارشنها دل من از عاشقی بی نعمت
است**************************************************
اتريش
با سلام به همه امروز ميخوام در مورد کشوری که در ان زندگی ميکنم کمی بنويسم
اتريش
حکومت :حمهوری فدرال
مساحت:۸۵۵/۸۳ کيلومترمربع
حمعيت:۷۰۰/۷۶۱/۷ نفر
رشد سالانه حمعيت:۱/۰ درصد
پايتخت:وين
زبان:المانی
واحد پول:يورو
اتريش کشوری است واقع در اروپای مرکزی و محصور در خشکی.
رشته کوههای آلپ که از شرق به غرب در اين کشورامتداد دارند بيش از ۷۵ درصد
خاک اين سرزمين را در بر گرفته اند.
بيشتر اراضی قابل کشت اتريش در نواحی کم ارتفاع شمال و شمال شرقی واقع
شده و بيش از نيمی از انها به درختکاری و کشت علوفه اختصاص دارند.
صادرات اتريش از محصولات صنايع سنگين به ويژه فولاد ِ آهن ِوسايل نقليه و صنايع
شيمشايی تشکيل شده است.
نيروگاههای ابی در اين کشور بيش از ۷۰ درصد نيازهای انرژی مردم را تا مين
ميکنند توريسم و حنگلداری در اقتصاد اتريش نقش مهمی را ايفا ميکنند.
سلام دوستان عزيز خوش آمدت به سايت نو من
نظرات ()






















